X
تبلیغات
سفرنامه حج
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
زیر درخت کافور

هوالجمیل

سید:

ساعت یازده و نیم شب خوابیدیم. مست خواب بودم که احساس کردم کسی صدایم میکند. به زحمت چشمانم را باز کردم. سید حبیب بود. شانه ام را تکان می داد و صدایم می کرد. با تعجب گفتم: سید تویی؟! اینجا چکار می کنی؟!

گفت: میای بریم حرم؟

با وجود خستگی و خواب آلودگی، دلم نیامد بگویم نه. گفتم: باشه، میام.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 22:31 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

پت و مت:

ساعت نه رفتیم هتل. بین راه یک دشداشه و یک چفیه و عگال خریدم به قیمت بیست هزار تومان. فروشنده تاجیکستانی بود. کمی با هم شوخی کردیم. روز جمعه بود. رفتیم نماز جمعه ی حرم. اکبر و نبی هم بودند. لباس عربی پوشیده بودم. نگاه داشتن چفیه و عگال روی سرم کار سختی بود. هادی هم دشداشه پوشیده بود. اکبر به دلیل هنجار شکنی من و هادی، به ما لقب پت و مت داده است.

خیابان منتهی به حرم مملو از جمعیت بود. بین راه یک دقیقه ایستادیم تا نبی عکس بگیرد و همین یک دقیقه باعث شد داخل حرم جا گیرمان نیاید. زیر آفتاب داغ صف کشیدیم. بیست دقیقه طول کشید تا نماز شروع شد. مجموع دو خطبه سی دقیقه شد. محتوای خطبه ها آیات قرآن بود و حدیث. امام جمعه نماز ظهر را کوتاه تر خواند. از گرما کلافه شده بودم.

عصر رفتیم حرم. مادر شهیدی دو هزار تومان داده است که شکلات بخریم و اطراف حرم بین مردم پخش کنیم. خریدیم و پخش کردیم. هادی از این کار خیلی خوشش آمد. خودم هم لذت بردم. روز بعد پسته هایمان را آوردیم و به زائران اطراف حرم دادیم. دو زن هندی و دختری عرب، چنان ذوق زده شده بودند انگار تا به حال پسته نخورده اند. هر کدام چنگ زدند و مشت شان را پر کردند و رفتند.

صبحی پیر زن همسفرمان جلو بقیع به دلیل ازدحام جمعیت زمین خورده و پایش آسیب دیده است. طفلک نمی تواند راه برود. پیر زن صبور و کم توقعی است. با دخترش حج آمده است. دخترش زن گول و پخمه ای است. همان دو روز اول دو ساک بزرگ پر از خرت و پرت مغازه ها و دست فروشی ها کرده است و معتقد است زنهای نظر تنگ نتوانسته اند ببینند او دو تیکه جنس خریده است و مادرش را چشم زده اند. مادرش را روی تخت انداخته است و به جای کمک به او به مردم نفرین می کند که مسبب این بدبختی شده اند. خرید و پرسه زدن در بازار هم تمامی ندارد. یکی دو بار هادی و اکبر به پیر زن کمک کردند.

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 19:1 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

زیارت به سبک ایرانی:

صبح دیر بیدار شدیم. رکعت اول نماز جماعت حرم را از دست دادیم. هتل مان نزدیک حرم است. کمتر از ده دقیقه پیاده روی است. فضای اطراف حرم را خوب سازماندهی کرده اند. از کوچه پس کوچه های پیچ وا پیچ شبیه اطراف حرم رضوی خبری نیست. مسؤولان عربستان خودشان را گرفتار قوانین دست و پا گیر مالکیت نکرده اند. به نظر می رسد تمام ساختمان های اطراف حرم را خریده اند و پس از تخریب و تسطیح و نقشه کشی و تقطیع منظم، برای ساخت هتل واگذار کرده اند. مدیران عربستانی، هتل و حرم و بازار را یکجا و در یک طرح کلی دیده اند و برنامه ریزی کرده اند. در دو سمت حرم، کوچه ها و خیابان ها با نظم هندسی و هتل های تقریبا یک شکل و یک اندازه وجود دارند. بین هتل ها فضاهای تجاری هم به اندازه کافی هست. پس کار مردم را ساده و راحت کرده اند. مردم روزی پنج بار برنامه هتل، بازار، حرم و بالعکس دارند. بنا بر این دیگر نیازی نیست در شهر پراکنده شوند، مگر اینکه مرضی داشته باشند. البته هیچ ایرانی را ندیده ام که چند ریالی خرج  کرایه تاکسی کند و در شهر سیاحتی کند. اما برای امر واجب خرید، از کیسه که سهل است، از جان گرامی هم مایه می گذارند.

پس از نماز، پاتوق ایرانی ها پشت بقیع است. جمع می شوند پشت بقیع برای خواندن زیارت نامه و پیدا کردن یکدیگر و پرسه زدن بین بساط های دست فروشان. اهل سنت، حرم می روند برای نماز خواندن و گاهی قرآن خواندن. زائر ایرانی باور ندارد که این همه پول خرج کرده است، این همه راه آمده است برای نماز خواندن. ایرانی ها ابتدا که وارد حرم می شوند کمی سرگردانند. اینجا ضریحی برای حمله کردن و چنگ زدن و از سر و کول هم بالا رفتن وجود ندارد. در و دیوار هم آینه کاری و کاشی کاری و نقش و نگار ندارد که به تماشا سر گرم شوند. اما این سرگردانی زیاد طول نمی کشد. خیلی زود عادت می کنند به پشت بقیع رفتن و به هم ریختن بساط دست فروش ها.

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 20:38 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

سیم کارت:

پس از نماز رفتیم بقیع. درب بقیع باز بود. اکبر و هادی رفتند داخل. من دم در منتظر ماندم. چند کاروان ایرانی پشت بقیع جدا جدا جمع شده بودند و زیارت نامه می خواندند. اکبر با چشمان سرخ و آب دار از بقیع بازگشت. نیم ساعت پس از طلوع آفتاب رفتیم هتل. همین که وارد اتاق شدیم یکی از خدمه بنگلادشی هتل آمد و پیشنهاد فروش سیم کارت اعتباری داد. در مدینه سه اپراتور تلفن همراه وجود دارد. روی تخت دراز کشیدم. هادی رفت صبحانه بخورد. در رستوران با مردک بنگلادشی وارد مذاکره شده بود و یک سیم کارت خریده بود. بعد هم طرف را فرستاده بود نزد من تا هم پول سیم کارتش را بگیرد و هم بلکه بتواند یکی هم به من بفروشد. من هم یکی خریدم. سیم کارت را هجده هزارتومان خریدیم که با آن می توان سی دقیقه مکالمه با ایران داشت. پانزده هزار تومان هم جایزه دارد که با این حساب، نرخ مکالمه با این سیم کارت ها کمتر از یک سوم سیم کارت های خودمان است. خدمات اینترنتی سیم کارت را هم وارسی کردم. خوب بود.

تا پیش از ظهر توانستم ساعتی بخوابم. قبل از اذان ظهر رفتیم حرم. هوا داغ و کمی مرطوب بود. مانند تابستان اهواز. هادی با عرقچین و دشداشه و پوست تیره و لب زیرین کلفت شبیه عرب های شمال آفریقا شده بود. چند بار هم هموطنان را به اشتباه انداخت. خیال می کردند عرب است. هنگام نهار هتل بودیم.

ساعت نه و نیم شب داخل هتل مراسم دعای کمیل است. هیچوقت حوصله دعای کمیل را نداشته ام. این دعا سرشار از معارف بلندی است که از فهم و درک و حوصله و ادب و همه چیز من خارج است. دعا برای خواسته های مادی را خوب می فهمم. ترجیح دادم به جای دعای کمیل بروم حرم. پس از شام رفتیم. هوای بیرون داغ بود و برای من که زیر کولر گازی یخ کرده بودم دلچسب. از مقابل روضه پیامبر اکرم و قبر شریفش رد شدیم. چقدر احساس کوچکی می کردم. هوس کرده بودم به ابوبکر و عمر هم به خاطر گل روی پیامبر اکرم سلام کنم. ساعت دوازده نیمه شب، از طلا فروشی های پشت حرم دو انگشتری کوچک خریدم و رفتیم هتل.

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 21:33 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

باب کینگ سعود:

برعکس فرودگاه های ما که همیشه پر از تاکسی هستند، هیچ تاکسی در فرودگاه نبود. جوانکی لاغر و دشداشه پوش که گویا دلالی می کرد، با موبایلش تاکسی خبر کرد. چند دقیقه بعد یک فورد آمد. چهل ریال کرایه اش بود. چهار نفری سوار شدیم. هر دو ویلچرمان در صندوق عقب ماشین جا گرفت. راننده ماشین را تا 130 کیلومتر در اتوبان های خلوت مدینه راند. نرسیده به هتل چشمم به گنبد سبز حرم پیامبر اکرم افتاد. دلم پر کشیده بود به سوی حرم. برایم سخت بود ساعتی تحمل کنم، ابتدا برویم هتل و بعد برویم حرم. هادی هم خیلی مشتاق بود راه به راه برویم حرم. کمی مشورت کردیم که برویم یا نه. اگر می رفتیم فشار همه کارها روی دوش اکبر می افتاد. منصرف شدیم.

به هتل رسیدیم. هنوز اذان صبح گفته نشده بود. جلو هتل منتظر ماندم تا هادی اتاق مان را تحویل بگیرد و وسایل مان را جا بدهد. از هتل مان تا حرم چند دقیقه پیاده راه بود. پس از گرفتن اتاق رفتیم حرم. چیزی به نماز صبح نمانده بود. از باب کینگ سعود وارد حرم شدیم. اگر عجله نداشتیم ترجیح می دادم از باب دیگری به درون حرم بروم. به این فکر کردم که اگر پیامبر اکرم بیایند، از کدام باب وارد حرم می شوند؟ پیر مردی عرب جلو در حرم ماچمان کرد. چسبید. به نماز حرم رسیدیم. کارت شناسایی ام را که با روبانی به رنگ پرچم ایران دور گردنم بود باز کردم و در جیبم گذاشتم. دوست داشتم بین جمعیت گم شوم. اکبر را به جرم حمل دوربین به حرم راه ندادند. امام جماعت هنگام گفتن و توکل علی الله صدایش لرزید، مکثی کرد و آیه را تکرار کرد. گویا اشکی هم ریخت.

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 21:36 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

ساده باشیم. چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت:

روی آسمان مدینه که رسیدیم همه صمٌ بکم نشسته بودند. هادی جرأت کرد و جو با کلاس هواپیما را شکست و دو بار با صدای بلند درخواست صلوات کرد. مردم معمولا در یک فضای مدرن و جدید که قرار می گیرند خجالت می کشند رفتار طبیعی و غریزی خود را بروز دهند. آفرین گفتم بر این صداقت و شجاعت هادی.

ساعت سه ونیم صبح در فرودگاه مدینه نشستیم. یک ایران ایر هم پیش از ما رسیده بود. بیش از نیم ساعت طول کشید تا ماشین خدمات برای پیاده کردن ما آمد. ویلچرهامان را هم نیاورده بودند. ویلچر کوچک مخصوص هواپیما را آوردند که به دردمان نمی خورد. گفتیم ویلچر خودمان را بیاورید و ماشین را هم مقابل درب جلو قرار دهید. بدون جون و چرا پذیرفتند. در کشور خودمان لج می کنند که نه، هیچ چاره ای جز این نیست. افراد لجباز و یک دنده احساس امنیت روانی – اجتماعی و اعتماد به نفس ندارند و وجود خویش را در معرض تهدید می بینند و برای بالا بردن عزت نفس آسیب دیده شان و تسکین روانی، بر نظر و حرف خود اصرار و پافشاری  غیر منطقی ای می کنند. لجاجت کارمندان و خدمه ایرانی ناشی از یک نابهنجاری سیاسی – اجتماعی در جامعه است. هنگامی که کلیت افراد و هویت آنها از سوی اولیای جامعه در معرض تهدید یا نادیده انگاشته شدن باشد، عزت نفس شان خدشه دار خواهد شد. لجبازی دفاعی روان شناختی است در برابر احساس خوار شدگی و احساس حقارت. فرد با پافشاری بر عقیده و نظری که ابرازش و اصرار بر آن بی خطر یا کم خطراست، در پی احساس ارزشمندی، اثبات وجود خودش برای خود و دیگران و انتقام از کسانی است که به حقوق او تجاوز کرده اند.

پیاده شدیم. هوا کمی گرم بود. کنترل گذرنامه ها و گشتن ساک ها زیاد طول کشید. ویلچری ها را خارج از نوبت راه انداختند. به محوطه بیرونی فرودگاه رفتیم. اتوبوس ها برای بردن کاروان به هتل آماده بودند. آقای سعیدی – معاون کاروان – را دیدم. چاق و گرد و کوتاه. مدیر کاروان نیامده است و سعیدی جانشین اوست. گفتم «برای من و آقای نطاق باید تاکسی بگیری چون نمی توانیم سوار اتوبوس بشویم» فورا گفت «کرایه اش با خودتونه» گفتم «مشکلی نیست» مردی ایرانی که آن طرف تر بود صحبت هایمان را شنید. به سعیدی گفت کرایه اش را ما می دهیم. پرسیدم تو که هستی؟ گفت مسوول حمل و نقل ستاد حج مدینه ام. نام و نشانی  اش را روز مبادا گرفتم. سعیدی خیالش راحت شد.

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 10:35 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

دردسر پرخوری:

اکبر قبل از سوار شدن، آخرین سیگارش را دود کرد. پرواز تاخیر نداشت. احساس می کردم به پرواز بدون تاخیر عادت ندارم.

سوار هواپیما شدیم. جمبوجت بود. روی بدنه هواپیما به انگلیسی نوشته بود: Blue Sky  . آن طرف ترش به عربی نوشته بود الخطوط الجویه العربیه السعودیه. نشان ملی عربستان را هم کنارش کشیده بودند. مهمانداران ایرانی بودند. از یکی شان پرسیدم بالاخره این هواپیما متعلق به چه کشوری است؟ گفت: ایرانی است و متعلق به شرکت ماهان ایر! و توضیح داد که ایران همواپیما را از آلمان خریده است و به عربستان اجاره داده است. اطلاعاتش کامل نبود. شرکت ماهان ایر ایران اخیرا سه فروند هواپیمای دست دوم بوئینگ از شرکت بلو ایرویز ارمنستان و بالی بریتانیا خریده است. آمریکا به همین دلیل این دو شرکت را به مدت شش ماه تحریم کرد. اتحادیه اروپا هم به بهانه قدیمی بودن هواپیماهای ماهان ایر و عملکرد ایمنی شان، پرواز این هواپیماها را بر فراز اروپا ممنوع کرد. ایران هم برای دور زدن این تحریم، هواپیماهای خریداری شده را به عربستان اجاره داد!

مهمانداران هواپیما بیشتر دخترانی جوان و زیبا بودند. فکر کردم شاید مدیران خطوط هوایی برای استخدام مهماندار از متخصص زیبایی شناس مشاوره می گیرند. ادب،  اخلاق و آداب معاشرت حرفه ای هم بر زیبایی خدا دادی شان افزوده شده بود. پای نبی درد می کرد. خیال کردم اگر یکی از این پریوش ها نبی را مشتمال دهد، حتما از روی ویلچر برمی خیزد و راه می رود. ساعت یک و پانزده دقیقه صبح پرواز کردیم.

بوی باقلا پلو در هواپیما پیچیده بود. ربع ساعت مانده به دو، غذا سرو شد. زرشک پلو  و باقلا پلو بود. در آن وقت شب هیچ کس در خوردن غذا شک نکرد! انگار خوردن غذای هواپیما جزء مناسک حج است. همه با اشتها خوردند. خوردن غذا و نوشابه بی وقت، گرفتاری هایی هم داشت. چند دقیقه ای از غذا خوردن نگذشته بود که زمزمه و جنبشی پشت سرم پدید آمد. دو پیرزن پشت سرم نشسته بودند. یکی شان شروع کرد به نق زدن و انتقاد از طراح دکوراسیون هواپیما و چیدمان صندلی ها و غر و لند کردن به من که چرا پشتی صندلی ام را زیاد عقب داده ام. یکی نبود به او بگوید مادر بزرگ، کمتر بخور تا مجبور نباشی به زمین و زمان فحش بدهی. هادی کمک کرد تا پیرزن خودش را از لای صندلی ها نجات دهد و به دستشویی برساند. همین که پیرزن اولی کارش را تمام کرد و بازگشت و سر جایش نشست، اعتراض و غرغر آن یکی بلند شد! نیم ساعتی گرفتار این ماجراها بودیم.

هواپیما دارای تلویزیون مدار بسته بود و جلو هر ردیف صندلی یک صفحه نمایش قرار داشت و روی دسته هر صندلی کلیدهایی برای تعویض کانال و کم و زیاد کردن صدا. کمی با کلیدها ور رفتم. تلویزیون کار نمی کرد. شاید فکر کرده اند ما ایرانی ها جنبه این چیزها را نداریم.

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 18:16 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

فتح دنیا:

هادی پشت ویلچرم را گرفته بود. حال پرواز داشت هادی. اکبر با تی شرت و شلوار جین و صورت تیغ انداخته و کوله پشتی روی کول، ویلچر نبی را می راند. انگاری اکبر قصد مسافرتی تفریحی به امارات داشته باشد. نبی روی یک ویلچر میرای 3310 نو و قشنگ نشسته بود. در آن آشفته بازار و هیر و ویر، هیچ چیز به اندازه دیدن ویلچر نو نبی خوشحالم نمی کرد. این اولین فایده حج بود برای نبی. بالاخره پس از بیست و چند سال ویلچرش را عوض کرد. باور نمی کرد این ویلچرهای جدید می توانند بهتر و راحت تر از آن ویلچر فکسنی و قدیمی باشند.

پس از گذشتن از چند مرحله وارسی گذرنامه و بلیط، وارد سالن پرواز شدیم. شور و اشتیاق هادی باعث شده بود هنگام وارسی گذرنامه خوشمزگی های کودکانه ای با کارمندان فرودگاه بکند. در سالن پرواز چند دکه فروش انواع خرت و پرت برای مسافران خروجی دایر بود. از این همه زیرکی مدیران مان نفسم بند آمده بود. با این مدیریت جاه طلبانه ای که داریم زود باشد که جای چین را در بازارهای جهان بگیریم!

یک لیوان شیر قهوه برای رفع خستگی خریدم و خوردم. مخابرات تبریک سوم خرداد را روی دسک تاپ موبایل ها انداخته بود. کار خوبی است اما هنوز نرم افزار قدرتمندی برای این کارها ندارند. جمله تبریک ناقص حک شده بود. هم کاروانی ها را در سالن برانداز کردم. رنگا رنگ بودند. زن و مرد جوان و میان سال و چند نفری هم پیر و پاتال که حتی توان راه رفتن نداشتند.

جلو اکبر می بایست مواظب حرف زدن مان باشیم. با ذهن تیز و طبع شوخی که دارد جمله ها و کلمه های ایهام دار را دست مایه طنزهایی می کند که گاه عرق شرم بر چهره می آورد. هادی اما بر رفتارش مراقبت داشت و به شوخی های اکبر دامن نمی زد و سعی می کرد حال و هوای حج را حفظ کند.

برای سوار شدن بر هواپیما از سالن خارج شدیم. هادی ویلچرم را با سرعت از سطح شیب دار پایین برد و وارد محوطه فرودگاه شدیم. یکی از خدمه فرودگاه داد و فریاد راه اندخت و توپ و تشر که این چه طرز ویلچر راندن است؟ اگر اتفاقی بیفتد یقه ما را می گیرند و از این حرف ها. حالم به هم خورد از احساس مسؤولیت اش. بارها به دلیل ناشی گری همین خدمه فرودگاه برای جانبازان حوادثی رخ داده است و کسی هم پاسخ گو نبوده است

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 20:44 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

پذیرایی محترمانه

یک سفر دو هفته ای به مکه و مدینه را حدود هفتصد هزار تومان از دولت خریدیم. اول خرداد هشتاد و هفت به اتفاق جمعی از خویشان مشایعت کننده رفتیم فرودگاه شیراز. ترمینال مسافرت های خارجی شلوغ بود. باور کردنی نبود، چه امکانات رفاهی لوکس و آبرومندانه ای برای پذیرایی حجاج و همراهان فراهم کرده بودند. چقدر قشنگ و شیک! چقدر تر و تمیز! چه رفتار مؤدبانه ای داشتند خدمتکاران و کارمندان فرودگاه! به اتفاق بدرقه کنندگان، در سالن بسیار بزرگ و قشنگی روی صندلی های راحت و فراوان نشستیم تا تشریفات خروج از کشور انجام شود. چند بار هم با آب پرتقال و کیک و شیر قهوه پذیرایی شدیم. باور کردنی نبود. انگار خواب می دیدم. کشور ما و این همه نظم و احترام و ادب؟! نه، حتما خواب می دیدم!

راستش در کشور ما چنین چیزهایی را حتی در خواب هم نمی توان دید. همه ما را مثل گله گوسفند در محوطه سر باز بزرگ و کثیفی جا دادند. بعد حاجی ها را مانند گوسفند گر از گله جدا کردند و از درب آهنی کوچکی که به وسیله چند سرباز محافظت می شد وارد سالن انتظار کردند. البته مدیران این گونه مراکز چندان هم تقصیر ندارند. چون هر حاجی دست کم یک اتوبوس آدم با خودش آورده است که اگر به آنها رو بدهند، تا ساک های حاجی شان را با دست خودشان در مدینه داخل اتاق هتل نگذارند، دلشان آرام و قرار نمی گیرد.

بدرقه کنندگان با جار و جنجال و فشار و کلک و چاپلوسی قصد ورود به سالن انتظار داشتند. سربازن هم، چنان با سماجت و دقت از ورود بدرقه کنندگان جلو گیری می کردند که حسرت خوردم چرا این سربازان زمان یورش مغول مرزبان نبوده اند. فقط به کسانی اجازه ورود می دادند که گذرنامه و بلیط دستشان بود. پس از تحمل فشار جمعیت و فریادهای بده، بگیر سربازان وارد سالن شدیم. در سالن دهانم از تعجب باز ماند. چند نفر از دوستان بدرقه کننده، آرام و خونسرد منتظر ما نشسته بودنند و کمی گلایه داشتند که چرا دیر آمده ایم!

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 22:21 | 
زیر درخت کافور

هوالجمیل

مد:

چند سالی هست که حج عمره و سفر به عتبات عالیات (چه کلمه قلمبه سلمبه ای!) و سوریه مد شده است. البته هر چیزی هم بیخود و بی دلیل مد نمی شود. شاید شما معتقد باشید شیوع تب این مسافرت های مذهبی به این دلیل است که مردم فکر می کنند انواع فاکتورهای مذهبی و معنوی خون شان پایین است و ناچارند برای رساندن این فاکتورها به سطح بهنجار، دست کم یک سوریه ای بروند. اما من چون ذاتا مقداری خرده شیشه دارم و اندک شرارتی، مثل شما فکر نمی کنم. معتقدم مد شدن این سفرها چند دلیل دارد: 1. به دلیل تولید انبوه کارخانه های ایران خودرو و سایپا، و همچنین بهبود نسبی وضع معیشت مردم در دو دهه اخیر، سفر به مشهد مقدس دیگر کلاس ندارد. 2. حتما شما هم قبول دارید که یک سفر زیارتی خارجی -حتی اگر برای زیارت یک امامزاده باشد- خیلی با کلاس تر از یک سفر داخلی برای زیارت یک امام معصوم است. 3. پیشوند حاجی خیلی با اعتبار تر از مشهدی است. حتی من روستایی هم عارم می آید مش ممد صدایم کنند. 4. هزینه یک سفر عمره –با توجه به مدت اقامت و کیفیت سرویس های رفاهی- چندان بیشتر از یک سفر به مشهد نیست. 5. مراسم بدرقه و پیشواز و حلقه گل و پارچه نوشته و حتی ماشین گل کاری شده و و و.

ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد نصیری در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 23:5 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar